تبليغاتX
ترنگار من

آرزو

جمعه سوم آبان 1387
در اتاقم نشسته ام.هوای اتاق سرد است و هرازگاهی با صدای بالا کشیدن بینی من سکوت مطلق اتاق بر هم میخورد!احساس نارضایتی در من است.شک دارم به تصمیمی که گرفتم و خیلی خسته از این همه وظایف....

دلم میخواست تویه یه جزیره ی کاملا سبز زندگی میکردم.با عشق بدون تکنولوژی.خانه کلبه ای من.خانه آرزوهام...صدای دایم موسیقی در فضا.آرامش مطلق بدون دقدقه!!وای خدایا واقعا این حق ماست که برای این آرزو حسرت بخوریم؟!

سرم از دوری این همه آرزوی قشنگ به درد آمد...دلم میخواست عصرهاهنگام غروب خورشید در کنار ساحل مینشستم و با دریا دردودل میکردم و از رازهای دلم با او میگفتم...وقتی رو ماسه ها دراز میکشیدم یه آسمون پر ستاره ببینم.چشمامو ببندم و از هوای پاک اونجا لذت ببرم!!

 

من

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

 

داغ بودم سرد شدم

شادی بودم غم شدم

عاشق دل خسته شدم

مست شدم حرف شدم

گریه شدم حرص شدم

درد شدم رنج شدم

بیکسو دلسرد شدم

تنها شدم گم شدم محو شدم

پیدا شدم رنگ شدم

دوست شدم سالم پر شور شدم

باز شدم راز شدم

یافته ی کاشف شدم

یار شدم

همراه با خدا شدم

سوختم پخته شدم

یار بلا دیده شدم

 

جشن های ماهانه!!!

شنبه ششم مهر 1387
ایرانیان قدیم هر روز از روز های ماه را به نامی می خواندند که در نزد آن ها مفهومی خاص داشت و در هر ماه هنگامی که نام روز و ماه با هم یکی می شد ،آن روز را جشن می گرفتند. به این جشن ها جشن های ماهانه می گفتند که هر یک بنابر مناسبتی خاص برگزار می شد. بدین ترتیب جشن های دوازده گانه سال عبارت بودند از : فروردینگان(19 فروردین)، اردیبهشتگان(3 اردیبهشت)، خوردادگان(6 خرداد)،تیرگان(13 تیر)،امردادگان(7 مرداد)،شهریورگان(4 شهریور)،مهرگان(16 مهر)،آبانگان(10 آبان)،آذرگان(9 آذر)،دیگان(8،15،23 دی)،بهمنگان(2 بهمن) و سپندارمذگان(5 اسفند) در میان تمامی جشن هایی که در ایران باستان متداول بود، دو جشن نوروز و مهرگان از سایر جشن ها با اهمیت تر بودند و در بزرگداشت آن ها دقت بیشتری مبذول و وقت بیشتری صرف می شد. جشن مهرگان در زمره جشن های باستانی،اسطوره ای و فصلی به شمار می رود که با گذشت سده ها ،هزاره ها و نیز دگرگونی ها و تحولاتی که در شیوه بر گزاری آن ها به وجود آمده، هاله ای از باور و حرمت عامیانه این جشن را در برگرفته است.

مژده یارا که مهرگان آمد
جشن پیوند عاشقان آمد
فصل احساس های آبی شد
عید دل های مهربان آمد

مهرگان است روز مهر و امید
روز لبخند دختر خورشید
روز روشن روان بهروزی
روزگار جوانی جاوید

مهرگان است، روز بیداری
روز آگاهی است و هشیاری
روز اندیشه های بالنده
روز افکار جاودان جاری
 جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی( دهم مهر )می باشد اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرند مهرگان را نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند .در این روز, موبدان موبد خوانچه‌ای را كه در آن لیمو, شكر, نیلوفر, به, سیب, یك خوشه انگور سفید و هفت دانه مورد گذاشته شده بود, زمزمه‌كنان نزد شاه می‌آورد.آداب و رسوم مهرگان بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به  پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگان را نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود.ولی در حالت کلی چون ايزد مهر نزد کليه اقوام آريايی سابقه ای ديرين دارد و قديمي ترين آيين آرياييان می باشد نزد هر دو دسته ايرانيان و هندوان در يک روز گرامی داشته می شود  و مهردر زبان سانسکريت هم به معنی دوستی است و در ويد کتاب مذهبی برهمنان مانند اوستا ايزد روشنايی و فروغ می باشد و زرتشتيان بپرستش گاه خويش درب مهر گويند هر دو جشن مهرگان و نوروز  از آثار درخشان و جاودان ايران زمين هستند و برماست که اين دو ميراث گرانقدر نياکانمان را همچون دو گنجينه گرانبها سينه به سينه و نسل به نسل انتقال دهيم  چرا که هويت و پهنای مرز ايران زمين را اين دو جشن به وضوح نشان می دهد و هر کجا نوروز و مهرگان جشن گرفته شود آنجا ايران است و هر که ايندو جشن با شکوه و زيبا را برگزار کند ايرانی. مهرگان و نوروز در کنار يکديگر هزاران سال است که همانند دو  ستون محکم و استوار پايه های استقلال و فرهنگ ايرانی را حفظ نموده اند  و برگزاری همين آيين های ساده ولی سحر انگيز ايرانيان را همدل ساخته و بار ديگر کنار هم جمع نمود .متاسفانه از آيين مهرگان امروزه جزء ميان زرتشتيان اثری باقی نمانده و اين آيين ملی که همانند نوروز به تک تک ايرانيان تعلق دارد به روحی تازه و همتی ملی نياز دارد تا دوباره مانند گذشته جايگاه خود را بازيابد و احياء گردد .مهرگان برای سپاسگزاری از داده های ایزدی برگزار میشود .
شود مردمی کیش وآیین ما
نگیرد خرد خرده بر دین ما
بیاریم آن آب رفته به جوی
مگر زان بیابیم باز آبروی
                           فردوسی

در واقع مهرگان: هم زمانی روز مهر و ماه مهر بوده است.جشن کشاورزی و هنگام برداشت و به انبار سپاری برداشت تابستانی  ,آغاز زمستانی سخت  ,روز پیروزی فریدون بر ضحاک .ایرانیان همچنین مهر را ایزد عهد  و پیمان و دشمن پیمان شکنی  می پنداشتند. طبق متون اوستایی مهر دارنده دشت‌های فراخ و دهنده ثروت و خرمی است.
جشن باستانی مهرگان بر پایه فرهنگ کهن ایرانی  از سوی انجمن های دانشجویی آریا، آرش و سپنتا در راستای برپایی فرهنگ شادورزی و خردورزی  در دانشگاه علوم پزشکی تهران تالار ابن سینا برگزار شد.
در این نشست دکتر فریدون جنیدی ایران شناس و موسس بنیاد نیشابور درباره تاریخچه جشن باستانی مهرگان  وچگونگی برگزاری این آئین بجای مانده از نیاکان سخن راند.و اینکه اگرچه ریشه بسیاری از واژگان زبانهای اروپائی در بسیاری از گویشهای محلی هنوز به زیبائی هرچه تمامتر جاری است. و ما خود به عنوان یک ایرانی از آن غافلیم و حتا نمیدانیم گستردگی مرزهای  ایرانویج (محل سکونت آریائی )تا به کجا بوده است.وی معتقد است:ایران مادر فرهنگ ممالک آریائی است و جوانان ایرانی دست به کارهای علمی بزرگ نخواهند زد مگر آنکه از شکوه و عظمت علمی نیاکان خردمند خویش بخوبی آگاه گردند. سپس گروهی از نوازندگان به سرپرستی اهورا پارسا نیز قطعاتی در ارتباط با جشن مهرگان و موسیقی کهن ایرانی را همراه با ابیاتی از شاهنامه اجرا  کردند.پروفسور رحیم مسلمانیان قبادیانی پژوهشگر تاجیکستانی به ایراد سخنرانی در چگونگی برپائی جشن ها  خصوصا نوروز در شوروی و در سالهای 1970 پرداخت.سختی هائی که او وهمراهانش در شناساندن جشن های باستانی به مردم و مسئولین کشیدند تا بتوانند مجوزی را در راستای برگزاری نوروز از وزارت معارف آن زمان بگیرند. در پایان هم از استاد مرتضا ثاقب فر قدردانی شد.





این بخش ترنگار من نیست

 

شبی که میگن فرق داره!!!

جمعه بیست و نهم شهریور 1387
سلام به دوست قدیمی خودم.راستیا جدا تو قدیمی ترین دوست من بودی ودوستی ما خیلی طولانیه.امشب شب شب زنده داریه میگن امشب باید بیدار باشی و دعا کنی شب احیا!!آره باید دعا کنی ولی....خوب راستش امشب برای من با شبای دیگه فرقی نداره چون من هر شب باهات حرف میزنم و درددل میکنم.ولی اگه واقعا شب خاصیه پس منم میخوام آرزوهامو بگم.آرزوهایی که برای همه دارم.من باهات خیلی حرف میزنم نمیدونم بقیه اینجورین یا نه ولی من خواستم اینه که به ما ایرانی ها بیشتر نگاه کنی.مردم روزای سختی دارن خیلی سخت اونم مردم با فرهنگ و تمدن ما.گرونیه هر روز ارزش پولمون کم میشه.همه چیز حتی برقم سهمیه بندی شده هیچ کس مخصوصا فقیرا و اونایی که شرایت پولی خوبی ندارن تو آرامش نیستن.جدا بایید اینطوری باشه!!بچه های کنکوری...بیچاره ها یک سال تموم درس خوندن زحمت کشیدن آخرش با رتبه ی ۲ رقمی هیچکجا قبول نشد.جدا این سوال برام مبهمه.این که چرا هر روز باید پس رفت کنیم.ایرانی که تمدن ۳۰۰۰ساله داره امپراتوریه به این بزرگی و عظمت هیچ چی ازش نمونده حتی بنزین برای مردمش.کشوری با اون همه چاه نفت ومعادن طلا...خدایا واقعا مردم چنین کشوری که یه زمانی کوروش کبیر پادشاهش بود باید سخت زندگی کنن!!من که فک نمیکنم اینا حقمون باشه...ازت میخوام به ما ایرانیها هم کمی نگاه کنی!!

 

همه ما از یاد بردیم!!

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

همه چیز در مورد ان روز در نظرم محو است.تنها چیز هایی که از ان روزها به یاد می اورم دخترک مهربانی ست که همیشه با من بود وهیچ وقت مرا تنها نگذاشت.ما همیشه با هم بودیم و یک لحظه هم دوری یکدیگر را تحمل نمیکردیم.همه چیز انقدر زیبا و خوب بود که زشتی و بدی را بی معنا میکرد.کلبه کوچک و محقری وسط یک باغ پر از درخت سیب داشتم.ان دختر هم خانه ای در نزدیکی کلبه کوچک من داشت.ما هر روز صبح با اسب هایمان به رودخانه ی نزدیک کله می رفتیم واز سیبهای جنگل می خوردیم و مشغول صحبت می شدیم .در کنار ان رود خانه درخته بیدی وجود داشت.ان درخت خیلی پیر وبا تجربه بود.ساعت ها کنار ان منشستیم و با ان درخت دانا صحبت میکردیم.هیچ کس در ان سرزمین با ما نبود و ان درخت تنها دلخوشی برای ما بود.حرفهایش همیشه دردر ذهن من باعث پیروزی در کارهایم شد.اخرین روزی بود که ان درخت بید را مدیدیم.به او گفتم:من نمی خواهم از پیش شما بروم.او گفت خداوند نگهدارت است.گفتم: به کجا میروم؟گفت جای بدی نیست اگر حواست را جمع کنی.من گفتم:نمیخواهم از شما دور شوم.بدون شما چه کسی راهنمای من باشد؟گفت :خداوند نیرویی به تو میبخشد که تو را از کارهای ناشایست باز میدارد.:با ناراحتی و نگرانی گفتم :ایا دوباره شما را میبینم؟درخت پیر اهی کشیدو گفت:همه انسان ها این سوال را میپرسند ولی...گفتم :ولی چه؟گفت: شرط لازم ان این است که به ان نیرو درونی عمل کنید که اغلب انسان ها ان را بیهوده می انگارند.با خوشحالی و هیجان گفتم که یعنی باز هم شما را خواهم دید؟؟او گفت شرط لازمش همین است (دوری از بدیها)در اخرین لحظه ی رفتن برگشتم و او گفت:هر چیز را که تورا از هدفت دور میکند دوری کن موفق میشوی.اشک در چشمانم حلقه زده بودوبا سرعت به سوی مقصدی که درخت بید برایم در نقشه تعین کرده بود رفتم.طولی نکشید که به یک سکوی بسیار بلندی رسیدم.از دیدن عمقی که زیر ان سکو بود سرم گیج رفت.ولی حرفهای ان درخت مرا به سوی ادامه راه پیش میبرد.همه چیز مطابق ان بود که انتظارش را داشتم.به سوی سکو رفتم و لب ان نشستم.در فکر اینده ی این تصمیم بودم که ناگهان صدایی در گوشم پیچید.دعایی را زمزمه می کرد.صدا صدای یک زن بود.انقدر اشنا که گویی صدها سال مشناسی.صدا صدای مادرم بود که مرا ارام میکرد.ان روز اولین روز زندگی من در زمین بود و من تازه متولد شده بودم.به امید روزی که همه ی ما به ان نیروی درونی گوش کنیم و دوباره پیش ان درخت بیدبرگردیم!!



 

 

زال و رودابه

جمعه بیست و دوم شهریور 1387
این داستان در دلدادگی دودلداده ایست که موانع بسیاری برای وصول آنها وجود داشته . نزدیک بوده است که رشته ی این مهر و محبت گسیخته شود .ولی تقدیر یزدانی و تدبیر انسانی این عاشق و معشوق را از وصل یکدیگر برخوردار کرد.

عاشق زال دستان است که چون بدنیا آمد مویی سپید و رویی گلگون داشت و پدرش سام فرمانروای زابل از داشتن چنین فرزندی خشمگین شد و فرمان داد که او را به البرز کوه گذارند تا خوراک جانوران شود.

دست تقدیر سیمرغ را به پرواز درآورد و زال در پناه سیمرغ بحد رشد رسید.در این هنگام سام بر اثر دیدن خوابی به جستوجوی فرزند پرداخت و چون او را یافت با خود به درگاه منوچهرشاه برد .منوچهر که او را جوانی برومند و با دانش دید فرمانروایی زابل کابل . ناحیه بزرگ دریای چین تا سند را به سام سپرد و سام آن را به زال واگذار کرد و خود برای انجام فرمانروایی به مازندران رفت.

زال پس از چندی به سوی کابل سفر کرد و در آنجا خبر یافت که مهراب فرمانروای کابل دختری پری پیکر و زیبا دارد که نام او رودابه است.

پس با وجود موانع بسیار به دیدار رودابه رفت و با او پیمان همسری بست در صورتی که نسبت رودابه به ضحاک میرسید که سام و منوچهر نژاد او را اهریمنی میدانستند.از طرف دیگر سیندخت مادر رودابه که دختر خود را فریفته و دلباخته میدید بسیار ناخوشایند بود و زمانی که این راز را با محراب درمیان گذاشت او که فرمانروایی خود را در خطر میدید برآشفت و در صدد نابودی رودابه بر آمد.

در این هنگام زال با این که مبدانست پدرش از این همسری ناخوشایند میشود با یاد آوری این پیمان که خواهش های او را میپذیرد نامه ای به پدر نوشت.درصورتی که همان موقع منوچهر شاه به سام دستور داده بود که به کابل لشکر کشی کند و محراب و ضحاکیان را نابود کند.

چون سام با سپاهی بزرگ به کابل رسید بار دیگر یادآور پیمان شد و خواستار صلح و آشتی گردید.

‌پس سام نامه ای در این باره به شاه ایران نوشت و به وسیله ی خود زال آن را به منوچهر شاه رسانید.وقتی منوچهر نامه را دید پس از مشاوره با بزرگان واخترشناسان و آگاهی یافتن از این که از این وصلت پهلوانان نامدار پدید می آید که پشتیبان شاها ایران خواهذ بود این درخواست را پذیرفت و وقتی این خبر به سام و محرا ب و سیندخت رسید آنها نیز آسوده خاطر شدند وبا جشنی شاهانه این پیوند مهر انجام پذیرفت.



 

heavy hard

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

sometime you feelbad.

how is bad that some one feldown you.

to night i just need one things

black sky with lot of star.

oh god where are you?

my hard is become heavy!!

help me i need your help know!!

what is my life

and

what is life at all?

i want a thin from you.

dont leave me alone.

help me in my road

and

make me strong!!

 

زبان گلها

دوشنبه هجدهم شهریور 1387
زبان گلها در قرن هفدهم از پرسیا به اروپا وارد شد و محبوبیت و استفاده از آن در سالهای ۱۸۰۰ تا۱۹۰۰ در انگلستان به حددی رسید که کتابهای متعددی شبیه لغت نامه که حاوی اسمای گلها و معانی آنها و همچنین آرایش گلها برای رساندن مفهومهای مختلف به چاپ رسید.همچنین ظروف مخصوص شبیه به گلدان توسط هنرمندان برای خانوم ها ساخته میشد که مثل کیفهای امروزی قابل حمل بوده و خانمها گلهای خود را در آن قرار میدادند.در آن زمان عشاق برای فرستادن پیغامهای سری و خصوصی از زبان گلها استفاده میکردند.مثلا با نحوه ی چیدمان گلها با شخص مورد نظر قرار ملاقات میگذاشتند!از دیگر استفاده های این زبان مواردی بوده که شخص مایل به بیان آنها نبوده.کمکم این روش ارتباط به دست فراموشی سپرده شد.

چند نمونه ار گلهای رز:

قرمز:عشق-سفید:خلوص و معصومیت-صورتی روشن:همدردی-صورتی تیره:قدردانی-نارنجی:شهوت-زرد:بیوفایی-آبی:رازومعما

 

جن گیری هاهاها

یکشنبه هفدهم شهریور 1387
خوب اول از هر چیز باید بگم که این کار نیازمند شجاعت و قدرت جسمانی قویه

اگه میترسی همین الان بیخیال خوندن این نوشته شو.دوم این که باید به خدا اعتقاد داشته باشی و سومی هم نداره فقط حواستو خوب جمع کن

۱.به یک ورق بزرگ حدودا آ۳ نیاز داریم.

۲.یک ماژیک مشکی

۳.یک نعلبکی

۴.هر چند تا دوس داری شمع روشن کن (زیره یکی ممنوع)

۵.عود(در صورت نبود مشکلی پیش نمیاد)

خوب همه چیو آوردی؟

با ماژیگ اول از همه بالای صفحه بنویس به نام خدا دورشو یک دایره بکش یه ذره پایین تر از به نام خدا بنویس سلام اونم دورشو دایره بکش.سمته راست صفحتو از اول حروفه الفبا بنویس ولی دیگه دایره نمیخواد بعدش زیر حروف الفبا اعداد ۱ تا ۱۰ و بنویس زیرش از ۱۰ تا ۱۰۰ به این صورت..

۱۰-۲۰-۳۰-۴۰-۵۰-۶۰-۷۰-۸۰-۹۰-۱۰۰

سمت چپ برگه هر کلمه ای که خواستی و فکر میکنی در گفتگو با جن نیازش داریو بنویس مثلا پدر -مادر-دختر-پسر-مرگ-زندگی و ......

پایین این کلماتی که نوشتی بنویس خداحافظ و دورشو دایره بکش.

سمت راسته صفحه پایین بنویس بله -خیر و دورش هر کودومو جداگانه دایره بکش.

حالا وارد مرحله ی عملی میشویم

خوب نعلبکی رو بردار پشته رو کن با ماژیگ علامته فلش روش بکش.همونطوری نعلبکی بر عکسو روی همون کاغذی که نوشتی بذار.برای راحتی حرکت کاغذ را روی شیشه بذار و کاغذو با چسب نواری روی میز بچسبون.

حالا شمعو عودو روشن کن چراغ اتاقم خاموش کن.

حالا خودت و کسانی که این کارو میکنن(بیش از یک نفر باشین)همگی انگشت اشارتونو آرام بدون فشار بزارین روی نعلبکی و چشاتونو ببندین و همه توی دلشون این ذکرو بگن(اگر جنی در این جا هست خودشو به ما معرفی کنه)بعد از مدتی همانطور که دستتون روی نعلبکی هست نعلبکی حرکت میکنه معمولا اول میچرخه بعد روی اون حروفی که نوشتین میره و ارتباط میگیره.

مهمتر از همه قبل از اتمام کار با جن از وی خداحافظی کنید.